خدای من هنوز نیمه اردیبهشته !! چه گرمایی !!!!
اینا رو توی دلم میگم شاید هم زیر لب دارم غر غر میکنم !
حرصم میگیره . توی تاکسی نشسته ام . "چرا حرکت نمی کنه دیگــــــه؟!!"
بادبزنم رو که دیروز گذاشتم توی کیفم برای روز مبادا ،در میارم .
چه زود روز مبادا شد !
یاد اون شعر می افتم :
" هر روز بی تو
روز مباداست ...! "
بادبزن رو باز میکنم ...
خدای من اینم که شکسته ..!!
با اینکه دارم کلافه میشم از این هوای شرجی ولی باید بی خیال بشم ...
با خودم میگم :
" کاش هوای دلامون همیشه شرجی بود تا ساکنان اون مجبور نشن واسه
گرم کردن خودشون آتیش بزنن به دلامون !! "
" انگار بد جوری گرما تاثیر گذاشته رو مُخم ! نه ؟!!
"
|
|
||
|
۱۴ اردیبهشت ۸۵ روزی که تنهایی آمد و هنوز هم هست و خواهد بود ... و دستهایم خالی ماند از دستهایت و نگاهم همچنان تنهاست اما یاد نگاه نگرانت ارامش شبهایم است . پدر ؛ روزهای بی تو بودن بی انتهاست تا همیشه...
داشتم دعا می کردم همیشه بمانی و چشمانم همسایگان دائمی باران نباشند بی تو نمی شود اگر نباشی من از سقوط یک ستاره ، و از صدای باد، عجیب می ترسم داشتم دعا می کردم، باشی تا با تو به نشانی سبز ستاره ها کوچ کنم داشتم خیال می کردم ،با هم به انتهای آسمان ابی رسیده ایم و من با شادی می گویم؛ پدر برایت آب آورده ام تشنه نیستی؟
پس كدام پنجره كدام در است كه باز شود تا همه ستارگان به ميهماني ات بريزند در كدام روياي شيرين كدام خواب غزل خوان بيايم ببينم هواي صعودت ابري است. تصور حضورش در معبر ی که باد را قربانی می کردند قلبش را آشفته کرد وقتی که رفت ، تمام انعکاس ماه و تمام طراوت مهتاب را در پهنه ی سرمه ای آسمان، بر دوش ابرها در باد گذاشت. بعد از لمس بی شرط حضورش در خاکستری دل آشفتگی چشمانم را بستم و لحظات حضور نارنجی ش را هفت بار دوره کردم تا فراموش نکنم نذر آب و شمع در زیارتگاه همسایه
پدرم وقتی رفت ماه کامل بود پدرم وقتی رفت ماهی قرمز کوچولوی ما هم که از عید پارسال مانده بود رفت پدرم رفت تا کودکی دیگر بیاید و جشن ادامه یابد پدرم تن خسته اش را به هستی سپرد و خود به آسمان پر کشید پدرم شب وقتی همه جمع بودند به خانه مان آمد و با همه خداحافظی کرد پدرم وقتی آمد کسی او را ندید پدرم وقتی آمد کسی او را حس نکرد من اما او را لمس کردم و اشکهایم جاری شد و آنگاه پدرم رفت ...
|

سکوتم را به باران هدیه کردم ,
تمام زندگی را گریه کردم ,
نبودی در فراق شانه هایت ،
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.

خانه خالی تنهایی
مثل آیینه ء بی تصویر
در شب تنگ شکیبایی.
عکسی آویخته بر دیوار
مثل یادی سبز
مانده در ذهن شب پاییز.
دختری
گردن افراشته ، با بارش گیسوی بلند
پسری
در نگاهش غم خاموش پدر
و زنی رعنا، اما دور...
در شب تنگ شکیبایی ، مردی تنها
مثل آیینه ء بی تصویر
خالی خانه تنهایی.
سایه ای خاموش
در شب آیینه می گرید.
آه ، هرگز صد عکس
پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش.
این که همراه تو می گرید ، آیینه ست .
تو همین چهره تنهایی.

می گویند تنها صداست که می ماند اما
نگاهت آخرینت ...

راستش خیلی حرفها داشتم که بعد از درج اون عکس پایین (کتری ها رو میگم
) بنویسم ولی ...
نمی دونم چی شد شاید سرعت پایین شاید هم عجله من باعث شد اشتباها دستم بخوره
روی یه کلید و ...![]()
و پستم بدون نوشتن متن و فقط با یه عکس خالی و حرفهای نگفته اش ثبت شد !! ![]()
وقتی عکس رو دیدم یه حس قشنگ یه حس اشنا یه حس ... بهم دست داد .
حس کردم میخان چیزی بهم بگن شاید حرفی که همیشه می دونستم ولی به روی خودم
نمی اوردم ولی خب حالا زیاد هم بد نشد بلکه بهتره بگم چه خوب که من ننوشتم تا شما
بگی !!
شما بگو حست رو . حسی که این عکس بهت منتقل میکنه . شما بگو چقدر از حرفای ناگفته
اونا رو میشنوی ؟!!
برام بنویس !

راستش خیلی حرفها داشتم که بعد از درج اون عکس پایین (کتری ها رو میگم
) بنویسم ولی ...
نمی دونم چی شد شاید سرعت پایین شاید هم عجله من باعث شد اشتباها دستم بخوره
روی یه کلید و ...![]()
و پستم بدون نوشتن متن و فقط با یه عکس خالی و حرفهای نگفته اش ثبت شد !! ![]()
وقتی عکس رو دیدم یه حس قشنگ یه حس اشنا یه حس ... بهم دست داد .
حس کردم میخان چیزی بهم بگن شاید حرفی که همیشه می دونستم ولی به روی خودم
نمی اوردم ولی خب حالا زیاد هم بد نشد بلکه بهتره بگم چه خوب که من ننوشتم تا شما
بگی !!
شما بگو حست رو . حسی که این عکس بهت منتقل میکنه . شما بگو چقدر از حرفای ناگفته
اونا رو میشنوی ؟!!
برام بنویس !