یه دختر کوچولو داره گریه می کنه٬ توی تاریکی ٬ توی خرابه ها ٬ با یه دنیا تنهایی .
دلش تنگه ٬ باباش رو میخاد .
" امروز روز بدی بود ! حالا اگه بابا بود توی بغلش آروم می شدم "
مادرش و عمه اش نگاهش می کنن . غم یه عالم توی دلشونه ولی همه یه طرف ٬
غم دختر کوچولو داره همه رو دیوونه میکنه !!
" عمه بابایم کجاست ؟!!! " عمه می گه : " عزیزم تشنه ای ؟"
دختر کوچولو تشنه است ٬ اما آب نمی خاد !!!
" عمه دیدار پدر آب حیاتم می دهد "
همه موندن توی غم دخترک ! اشک همه خشک شده . خترک هم دیگه اشکی نداره
واسه دوری بابا بریزه !
" خدایا منو ببخش چرا به عمو جونم گفتم تشنه ام ! حالا تنهایی چیکار کنم ؟!!
خدایا چرا بابا مو نمی یاری پیشم ؟! بهت قول می دم دیگه بهونه آب نگیرم !
دیگه نمی رم روی کول بابا !
دیگه از دور نمی پرم توی بغلش !
خدا جون تو اونو بیار هر چی بگی انجام می دم !
خدا جونم اینجا تاریکه . اینجا همه بی بابا شدن !
بابا داداش کوچولو رو هم با خودش برده ! چرا منو نبردی بابا ؟!!
عمه من بابا مو می خام !!! مادر چرا بابا منو نبرد ؟!! اون که خیلی دوسم داشت !
اونکه نمی ذاشت من گریه کنم ! حالا منو تنها اینجا توی تاریکی گذاشته و رفته !!!
خدا جون ! عمه و مادر نمی پرسن ازت که چرا بابای ما رو بردی ؟!!
خدا منم نمی پرسم ازت ! ولی اخه خدا جونم من اینجا بی بابا می ترسم !!
نمی یای پیشم بابای جونم ؟؟!! "
اخه کدوم باباست که دلتنگی های دخترکش رو ببینه و آروم بگیره ؟!!
بابا اون شب اومد پیش دخترک . ولی دختر کوچولو دیگه نذاشت بابا تنها بره .
دخترک دست بابا رو محکم گرفت اون دیگه هیچ وقت دست باباشو ول نمی کنه
تا دیگه توی این دنیای بی رحم تنها نباشه !
بابای خوبم !
امسال که باز داستان دخترک رو شنیدم احساسش برام ملموس تر بود .
گریه هاش برام آشنا تر بود .
بابا ! منم خیلی تو رو خواستم ٬ صدات کردم ٬ اومدی ٬ آرومم کردی و رفتی .
ولی باز هم تنها رفتی !!
بابا جونم ! می دونم .آره خوب می دونم روح دخترک خیلی بزرگتر از سنش بود ٬ روحش
اندازهء تمام عشق های پدر و دخترای تاریخ بود !
ولی شاید یه کم فقط یه ذره ٬ امسالب یشتر درد دخترک رو فهمیدم .
ولی یه چیز رو که یادم می یاد خجالت می کشم از اون دخترک !
دختر کوچولو هیچ وقت شاکی نشد و نگفت خدا چرای بابای منو بردی ؟!!
ولی من گفتم !!
برای همه بابا هایی که باید می رفتن و رفتن ٬ و بابای من ٬ یه فاتحه نثار کنیم .