
سرم رو چسبوندم به پنجره ضریح امامزاده . اصلا نمی دونم چی شده که الان اینجام .
یه چیزی منو کشوند تا اینجا ! نه، دلم نگرفته بود .سرحال بودم مثل هر روز .
هر سال وقتی هوا گرم میشه دلم به جنب و جوش می افته دیگه آروم و قرار نداره.
بچه ها میگن باز این دیوونه شد !!! دست خودم نیست ، تمام فکر و ذکرم میشه " رفتن"!
عادت دارم به این موقع سال و سفر و دیدار دوست .ولی الان که هنوز هوا گرم نشده !!ا
لان که فقط سوزه و سرما ! پس چرا دلم هواتو کرده؟!!
ضریح امامزاده رو محکم میگیرم توی دستام . اروم میگم :" میخام اینجا ،حالا،
تو برام همون باشی که دلم براش پر میزنه. چشمامو میبندم و دلم رو راهی میکنم .
نه...
باورم نمیشه !!
این منم دررررست روبروی گنبد طلا !!
زبودنم بند اومده. پاهام نای رفتن ندارن. میخام همینجا بشینم . میخام همینجا سجده کنم .
میخام ببوسم درگاهت رو !!
نمی تونم جلوتر برم .. .
این اشکها نمیذارن بارگاهت رو درست ببینم ! نمیذارن ببینم تا باورم بشه این منم ، اینجام !!
چرا زبونم نمی چرخه !! حتی نمی تونم سلام بدم .!!
اینجا آخر دنیاست ...
چقدر آرومم من !! هیچی نمیخام بگم ، هیچی درخواستی ندارم !!
همیشه وقتی می اومدم تمام روزایی که اینجا بودم ، تمام لحظه هایی
که نشسته بودم خیره به ضریحت ، هیچ نتونستم چیزی ازت بخام !!
نمی دونم چرا ؟!!
فقط دوست دارم نگات کنم ، میخام فقط روبروی ضریحت بشینم و نگات کنم .
هیچی نمیگم بخدا !!
بخدا هیچی نمیخام !! ولی ...
اره فقط یه چیز...
بذار اینجا بشینم !! فقط همین !!
آخه پیش تو از هیشکی و هیچی نمیترسم ، پیش تو غم ها کوچیکه ،
پیش تو همیشه راضی ام به رضای خدا !!
خدایا ، صدای نقاره ها ست انگار . یعنی وقت برگشتنه باز !!
باید اماده بشم که برگردم. دلم رو همونجا به پنجره ضریحت گره زدم ،
مثل همیشه . چشمام رو همونجا روبروی ضریحت میذارم .
وای خدای من !! من که هنوز سلام ندادم !!!
السلام علیک یا ضامن دلهای اشفته
یا علی بن موسی الرضا
