تبليغاتX
آی آدمها ...آدمها !!!
خسته بودم ...!

تازه از سر کار اومده بودم . خسته از هیاهوی بیرون ٬

کنترل تلویزیون رو دستم گرفتم و شروع کردم به گشت زدن توی شبکه ها .

برادر زاده ام کنارم نشسته بود و آ روم ( استثناعاا) بازی میکرد . زدم یه شبکه٬ داشت

تام و جری نشون میداد . کمی مکث کردم ...

نگاه کوچولوی روی من و تلویزیون سنگینی میکرد !!

کمی به من نگاه کرد و کمی به تلویزیون و بعد گفت : " میگم عمه مگه شما دختر کوچولویی

 که داری تام و جری نگاه میکنی؟!!!!"

بعد زدم یه کانال دیگه فوتبال بود٬ کمی مکث کردم بینم بازی چه تیمی هست٬

باز اون کوچولو زد توی ذوقم و گفت :" مگه شما بابا هستی که فوتبال نگاه میکنی ؟!!"

گفتم نه عزیزم من بابا نیستم ولی نمی دونم چی ام یا کی هستم ؟!!

من الان اصلا حوصله اون برنامه آموزشی رو نداشتم یا اون سخنرانی رو .

من خسته بودم . خسته !!!

بی خیال سرگرمی !! چشمامو بستم و از این دنیا زدم بیرون !!

خودمونیم ٬ خواب هم عجب نعمتیه !!

                                        اوالفبارا به من آموخت

 

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست!

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم٬

و ندایی که به من میگوید :

 گرچه شب تاریک است

     دل قوی دار

                      سحر نزدیک است ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

 

دیروز مادر بزرگم اومد خونه مون . خیلیییییییی عصبانی بود .

اول یه کم مادر بزرگمو معرفی کنم بعد ....

خب از وقتی یادم میاد هر وقت ازش میپرسیم : " مادر بزرگ چند سالته "

میگه :" مادر یه دوسالی از صد سال کم دارم ."

حالا چرا این دو سال مادر بزرگ اینقدر طولانیه و چرا دیگه مادر بزرگ من صد ساله نمی شه

 بماند ...

درسته دیگه خیلی زمین گیر شده و تقریبا همه توانایی هاش رو از دست داده ولی یه هوش

فوق العاده داره و البته یه زبون که هیچ کس حریفش نمی شه .

انتظار زیادی از هیچ کس نداره فقط یه گوش شنوا میخاد که ازصبح تا شب وگاهاا  از شب تا

صبح در اختیارش باشه !!

وقتی به حرفاش گوش میدی میشه گفت یه منبع اطلاعاتی قوی در اختیارته !!

به قول خودمون اما تمام فامیل رو داره !!!

البته برای اینکه کم نیاری باید چند تا نیرو باشین که در طی روز بتونین شیفتتون

رو عوض کنید چون به هیچ وجه یه نفر نمی تونه اینهمه سخرانی رو یه ریز گوش بده .

که البته بهتره بگم یه نوار سخنرانی که مرتب از این رو به اون رو میشه .

خب بگذریم

داشتم میگفتم ...

دیروز که اومد خیلی عصبانی بود . پسر دایی اونو رسوند تا خونه ما. وقتی رسید گفت  من

دیگه خونه دایی نمی رم .

اون خونه دایی بزرگه زندگی میکنه ولی خب گاهی در طی ماه یکی دو روزی رو خونه

 بقیه بچه ها میگذرونه تا هم برای خودش یه تنوع باشه و هم البته به خونه ما و بقیه یه

صفایی بده و یه حرف تازه برای گفتن داشته باشه

ولی خب اینبار خیلی عصبانی بود مثلا اومده بود قهر !!!

دایی میگفت ازش خواستم حالا که دیگه خیلی ضعیف شدی و احتیاج به مراقبت بیشتر داری

توی این فصل سرما دیگه مرتب جاتو عوض نکن همینجا بمون بچه ها میان بهت سر میزنن .

اونم بهش برخورده بود .

میگفت میخام برم خونه بچه هام .

مادر هم شروع کرد به راضی کردن مادر بزرگ ولی اون همش عصبانی تر میشد !!

گفتم اخه مادر من تو خوشت میاد توی یه اتاق زندونیت کنن و بگن بمون تا ملاقاتی هات بیان

ببیننت. قربونتون برم هیچ کدوم هم که اونجوری وقت ندارین بهش سربزنین و اون همش باید

چشم به در باشه

درسته دایی از گل نازکتر بهش نمیگه ولی  اخه اونم ادمه احتیاج به تنوع داره .

خلاصه فعلا مادر بزرگ خونه ماست و توی اعتصاب بسر میبره .

هر چند میدونیم تا فردا بیشتر اینجا نمی مونه و وقتی اراده کرده برگرده خونه دایی همون

لحظه باید یه طیاره زمین بشینه و اونو ببره خونه اش و  دیگه از قهر و اعتصاب خبری نخواهد

بود !!

قربونش برم گناه داره .

یکی با بی محبتی هاش ادمو عذاب میده یکی هم مثل مادر بزرگ من گرفتار یه دوستی خاله

خرسه میشه .

توی دلم گفتم خدایا منو پیر نکن .

ولی باز تا لیوان آب رو دادم دست مادر بزرگ گفت :" الهی پیر شی مااادر " !!!

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

 

عاشقان عيدتان مبارك باد 

هلال نقره اي ماه، آسمان رمضان را روشنايي بخشيده است و منِ خاکي در اين ثانيه هاي آخر به يک ماه مهماني مي انديشم، به يک ماه خاطره ي آسماني، به يک ماه «ربَّنا لا تزغ قلوبَنا»ي دستانم، به يک ماه طعم دعاي سحر و به يک ماه تشنگي!.

خدايِ آسمانيِ دل خاکي ام، تو را قسم مي دهم به اين لبان تشنه، ما را با نگاه مهدي ات سيراب گردان و اين شب عيد، آخرين شب عيد بي مهدي باشد.

خدايا آسمان نيازم سرشار از توست، من روزه دار عاشقي را بيش از اين تشنگي مده! و قدم هاي مهديت را هديه ي روز عيد نصيب ما گردان.

«اللهُم اجعَل صيامي» در اين شهر رمضان «بِالشُکر و القبول عَلي مَا تَرضاهُ...» امشب منِ سراپا خاکي، همانند شبهاي قدر به نيايش تو نشسته ام و تاريکي شب را در زير نور مهتاب با ذکر شمار عاشقي ام انتظار مي کشم... انتظار! انتظار رسيدن روزي که فطريه ي عاشقي ام را بپردازم، قلب کوچکم را مي گويم ... اي مهدي قلبم براي تو، منتظرمان نگذار!

امشب من با مهتاب به درد دل نشسته ام و حضور مهدي را تمنا مي کنم تا آسمان دلم را با آمدنش مهتابي سازد.

من در سيل سرشکم غسل عيد به جا آورده ام، غسل شادماني، غسل شوق...

صدا مي آيد... الله اکبر، خدا بزرگ است؛ لا اله الا اللهُ، الله اکبر و ستايش مخصوص توست اي تنها بهانه ي نيايش.

آسمان که هر صبحدم تسبيح تو مي گويد اينک در اين صبح باراني از شوق و شور در اين عيد عرفاني در مقابل روزه داران کم آورده است، اين همه عاشق زير سقف آسمان دست به سوي پروردگار به نيت پنج مهمان کساء پيامبر «اللهُم اهلَ الکِبرياءِ و العظمةِ و اهلَ الجودِ و الجبروت» را، با تو نجوا مي کنند، اي تو اهلِ عفو و رحمت و اي اهل تقوا و مغفرت...

دانه دانه ي اشک آسمان با سرشک شوق آدميان درآميخته و همه فرياد مي زنند «اسئَلُک بِحقّ هذا اليَوم» که قرارش دادي «للمسلمينَ عيدا» رحمت فرست بر محمد و خاندان او، بر مهدي موعود، بر منتَظَر دل ما، سلام ما را برسان يا الله!

«و اعوذُ بِکَ مِمَاستَعاذَ منهُ عِبادُک الصالحون» پناه مي برم به تو از دردِ جانکاه انتظار...!

چه نشاط انگيز است همگام با نسيم صبحِ باراني پس از يک ماه روزه داري و نماز عاشقي، يک صدا با ديگر عاشقان، هم نوا با آن يار سفر کرده! نداي «اللهُم رَبَّ النورِِ العظيم»سر دهي و در آخر با ضربه هاي قلبت «العجل، العجل، العجل» را عيدانه از خداوند درخواست کني.

پس از يک ماه روزه داري و لب تشنگي اکنون با باران رحمت پروردگار روزه ات را افطار کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط دنیا  |