![]()
می دونی گاهی اونقدر غرق نیازمون میشیم ٬غرق خواسته هامون٬
که تا یه وقت پیدا میکنیم که با خدا حرف بزنیم همش میخاییم
همون خواسته ها و نیازهامونو ازش طلب کنیم.
اونقدر غرق نیازهامون میشیم که نمی فهمیم چرا تا می یاییم به اذان
گوش بدیم یا به نم نم بارون نگاه کنیم فقط یادمون می یاد یکی
میگفت:" اگه بارون بارید دعاتو بگو ٬ اگه اذانو شنیدی خواسته ات رو بگو٬
حتما بهش می رسی!!"
اونقدر بارون ها رو به نیت نیازمون نگاه میکنیم واذان ها رو به امید براوردن
حاجتمون گوش میدیم که یادمون میره اون بارونه رو کی فرستاده . یا اون اذان چی داره میگه .
از اول ماه رمضون هی توی گوشمون تکرار میکنن که این همون ماهی
هست که می تونی حاجتت رو بگیری ٬ میتونی هر چی میخوای از خدا طلب
کنی . حتما جوابتو میده .
یه دفعه به خودمون می یاییم میبینیم ما همش داریم نمازمون رو فقط به
خاطر اون دعای اخرش می خونیم یا روزه مون رو به خاطر دعای سحر و
افطارش ادا میکنیم .
بیا یه لحظه فکر کنیم ٬ امتحان کنیم ٬ ببینیم می تونیم نمازمون رو بخونیم
فقط به خاطر اونی که باید ستایش بشه !! یا روزه مون رو بگیریم فقط برای
اینکه مثل یه بچه خوب حرف بزرگتر مونو ( خالقمون رو ) گوش کنیم !!
نمی دونی چه حس خوبی بهت دست میده !! یه ارامش که نمیخوای با به
یاداوردن اون نیازها و خواسته هات اونو بهم بزنی!
اون وقت میفهمی انسان یعنی چی! چه عظمتی داره ٬ چه شکوهی وچه عاشقی !!
عاشقی که با عشق اونو آفرید ٬ عاشقانه بهش نگاه کرد ٬ عاشقانه دلش
براش سوخت و عاشقانه بهش گفت هر چی هم گناه کنی ٬دوسِت دارم
چون من عشقم رو توی اون آتیش نمی سوزونم! فقط یه بار بهم بگو دوسم داری !!
اونوقت معنی عشق رو فقط در این میبینی " پرستش بدون چشم داشت "!!
![]()
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی ٬ هرچه تو گویی و تو خواهی
![]() |
|
میخام یه چیزی بگم . بدون مقدمه؛
یه روزی اونقدر خسته میشی از جستجو ،از گیجی ، ازدربدری ، که میری
پیش خدا زار می زنی ، شاکی میشی میگی که اخه خدا من چطور باور
کنم اونی که میگی هست ولی نمی بینمش . اون ارامشی که میگی مال
منه ولی من نمی بینم تا تصاحبش کنم .
میگی خدا جون لااقل بهم نشونش بده تا بدونم اونی که میگی وجود داره .
خدا میگه:" باشه ، بیا، ایناهاش .نگاش کن . ولی فقط نگاش کن دست
نزنی هاااااا" و تو نگاش میکنی از پشت یه دیوار شیشه ای و اونقدر ذلال و
پاک میبینیش که با تمام وجود حسش میکنی .
اره خودشه . پس وجود داره . میخای دست بزنی وخدا میگه:" ااااای ااااای
ااای دست زدن ممنوع!!"
یه خرده دلت میگیره و تازه اون وقتی زجر اور تره که همون ارامشه ، همون
دیر یافته، هم بهت بگه:" فقط نگام کن خب !! ناخنک نزنی هاااا ."
و تو دلت بیشتر میگیره.
می تونی اون دیوار رو بشکنی . فقط یه کم دستات زخمی میشه ،
می دونی که می تونی .
ولی یه چیزی توی وجودت تکرار میشه :" توانستن و نرسیدن ، توانستن و
نرسیدن ، توانستن و نرسیدن ...." اونقدر تکرار میشه و تکرار و تکرار که تو
حرصت بگیره . اشکت دربیاد عصبانی بشی باز هم داد بزنی که اخه خدا چرا
همش من باید امتحان بشم همش من !!!
خواهش میکنم تمومش کن . تمومش کن .
و صدای خدا رو میشنوی که میگه :
" توانستن و نرسیدن را بیاموز
وقت بازگشت است !!!"
.
.
.
.
- و تو بر میگردی ...!!
یه توضیح بدم :
به حرفام خرده نگیرین. می دونین که اونی که دلش میگیره منطق نداره !!!
تشنه ، خسته ، پشیمان از زندگی؛
به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ؛
می گفتند آن سوی این سد عظیم،
آرزو ها بر اورده می شوند؛
او تمام رموز عبور را به من آموخت
و گفت :
" گاهی شایسته ها مجال نمی یابند ؛
توانستن و نرسیدن را بیاموز ؛
وقت بازگشت است ..."
چقدر انتظار طولانی است.
چقدر چشم به آسمان بدوزم تا بیاید .
می ترسم امسال حسرت دیدن یک باران . یک هوای تازه، یک زندگی به دلم بماند .
خیلی وقته دارم روزها رو که نه لحظه ها رو می شمارم .
دلم لک زده برای یه بارون تازه .
دلم لک زده برای تازگی . برای زندگی .
امروز هم رفت و باران نیامد .
چقدر لحظه ها رو می شمارم تا فقط یک باران به من اطمینان بده همه چی تموم شده . با همون صدای ارامش بخشش بهم بگه اروم باش ! غمی نیست !
وای یعنی دوام می یارم .؟!!
چقدر خسته ام ! چقدر گریزان !
گریزان از همه اونچه دیدم ، حس کردم . همه اون چیزهایی که روحم رو آزار دادن، همون اون
چیزهایی نمی خاستم باشن ولی بودن.
همه اون حس هایی که یه روزی با من بیگانه بودن ولی مدتهاست خونه دلم رو اشغال کردن .
باور کن می دونم دوای اینهمه خستگی چیه .
- فقط یه بارون ! همین !
خیلی وقته دارم فقط با یه صدا، یه رویا ،ـ رویای باریدن ـ روزها رو به امید امدنش طی میکنم .
اگه بیاد ؛ اونقدر زیر نوازش قطراتش می ایستم تا باور کنم بودنش رو .
بهم نگو باریدن رو باید با وجودم حس کنم . چون باور کن دیگه از رویا خسته شدم .
باز هم صبر میکنم می دونم می باره و من باز هم با دیدن اولین قطره اون، ایمان بیاورم به بودن،
به زندگی ،ایمان بیاورم به آسمان .و به پایان چشم انتظاریم .
منتظر می مانم تا هر وقت که بباری ،
ولی ببار ....!!!

*****
امسال یکی دو روز مونده به ماه رمضان می دونستم امسال یه
جور دیگه است حس خوبی نبود واسه همین فرار میکردم از نوشتن .
نمی خاستم به روی خودم بیارم . حتی همین دیشب کلی پای سیستم
نشستم شاید بنویسم ولی همش یه جوری ازش فرار میکردم .
قرار گذاشته بودم با خودم که به خاطر اطرافیانم حتی به خاطر
شما که اینا رو میخونید کمتر به ناراحتی ها فکر کنم .اونا همیشه
هستن ولی زندگی در جریانه .
اون شب بدون اینکه حتی بخام به سحر فکر کنم خوابیدم چون دوست
نداشتم با صدای زنگ ساعت بیدار بشم .
دوست داشتم همون صدای دلنشین باز هم منو با هزار خواهش و تمنا
از رختخوابم جدا کنه .
بابا هنوز صدات توی گوشمه . نه، توی تمام وجومه .
هیچکس مثل بابا منو صدا نمی زد . اینقدر اروم و با حوصله.
شاید 10 بار می اومد توی اتاق صدام میزد : دخترم پاشو دیر میشه ها .
وقت نداری زیاد .فردا اذیت میشی از گرسنگی .
( خیلی کم اسمم رو صدا می زد همیشه میگفت دخترم ...)
باز می رفت و من هم با خیال راحت که می دونستم فرشته مهربونم
باز هم می یاد سراغم و نمی ذاره دیرم بشه یه ذره دیگه میخابیدم .
بعد که با قربون صدقه های بابا ( درسته کوچولو نیستم ولی برای
بابام همیشه دختر بابایی بودم )توی دقیقه 90 بیدار میشدم و سر
سفره همیشه اماده سحری که بابا نمی دونم از چه ساعتی اماده کرده
بود می نشستم .
اه بابا چقدر جات خالیه .
همیشه می گفتی من دوست دارم خودم سحری تونو اماده کنم ثواب داره.
اون شب که خوابیدم به هیچی فکر نکردم یعنی همه این حرفا توی
دلم بود ولی حتی با خودم هم اونا رو نگفتم .نمی دونم چرا ولی شاید
دیگه تحمل نداشتم اینهمه جای خالی تو رو ببینم .خودم رو زدم به
بی خیالی .
ولی تو بابای منی . اون فرشته مهربون که هیچ وقت نتونست غم
منو ببینه و غم نخوره .
اون شب خواب دیدم دارم با ابجی بزرگم از جایی رد میشم .
کنار اون مسیر یه غرفه کوچیک بود با سر در هلالی . جای
بزرگی نبود شاید فقط جای یه نفر . سرک کشیدم توی اون اتاقک .
یهو شکه شدم . تو رو دیدم جیغ زدم . از ذوق . روی سجاده ات
نشسته بودی و دستهات به اسمون بود . مثل همون موقع ها .
یهو توی خواب اینقدر دلم برای تو و اون شب ها و اون دعاها
تنگ شد که داشتم دق می کردم . خودمو انداختم توی بغل ابجی.
از ته دلم گریه کردم . و همش میگفتم نمی دونی چقدر جای بابا خیلی
خالیه خیییییییلی دلم براش تنگه خییییییییییلی.
نمی دونم چرا نمی تونستم بیام توی اون اتاقک و پیشت بشینم و
مثل اون روزها به دعاهات گوش بدم . یهو صداتو شنیدم گفتی:
" دخترم رفتی اونجا منو هم دعا کن ."
یهو انگار که مسئولیت سنگینی بهم داده باشن پاشدم و رفتم اونجا
که میخاستم برم .
رفتم روی یه پشت بام. خیلی بلند بود. روبروم یه گنبد بود . حس
کردم حرم حضرت معصومه است .
چشمهامو بستم و دستامو بالا بردم اونوقت از ته دلم دعا کردم .
برای همه.
وقتی چشمامو باز کردم سحر شده بود ...
اااااااااااه بابای خوبم . بهترینم . باز هم نذاشتی غصه بخورم .
باز هم مثل سحرهای هر سال اولین سحر امسال رو هم خودت بیدارم کردی .
*********
درسته باز هم وقتی بیدار شدم نبودی .... ولی ، یه نیرو، یه حس
قشنگ ، یه شادی درونی همراهم شده بود.
ممنونم بابا . همین خوبی هاته که وقتی یادم می یاد دیوونه ام میکنه .
وقتی بیدار شدم رفتم روبروی عکست ایستادم اونوقت به پهنای صورتم
اشک ریختم سجاده ات رو پهن کردم همون که همیشه ماه رمضان
تمام شب تا سحر باز بود و شاهد سجده های تو .
برات دو رکعت نماز خوندم . می دونم امسال خیلی منتظری ببینی
چی برات کادو می فرستم .
مطمئن باش بابا چشم انتظارت نمی ذاریم .
*********
همه اینا رو نگفتم که فقط این پست رو با تعریف یه خواب خط خطی کنم .
اینو گفتم که یادمون باشه همه اونایی که نیستن همه اونایی که یه
روزی برای خاطر ما زندگی کردن برای ما لبخند زدن برای ما
گریه کردن برای ما دست به اسمون بلند کردن وحالا خودشون
توی اسمونا هستن . الان و همیشه چشم انتظار هدایای ما هستن .
منتظرن که ببینن ما که هنوز اینجاییم و فرصت داریم ایا به یاد
اونا هستیم که که دیگه فرصتشون تموم شده و حالا چشمشون به
دستهای ماست که به خاطرشون به اسمون بره .
راستی یادمون نره خودمون هم یه روز اون بالاییم و حتماااا
چشممون رو به پایین دوختیم تا .....
*********

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم
در اسمان پر میکشیدم
و لابلای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یه مشت پر ، گرم ، پراکنده،
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد .
آن گاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی .....
چیزی شبیه بال
احساس میکردم !!