اونو از توی کمد بیرون اورم ُ سرجای همیشگیم ایستادم و شروع کردم به ضربه زدن
به دیوار !![]()
البته اون فقط یه توپ تنیس ساده است که توی مشتم جا میشه ولی باور کنید
جادو میکنه!!!![]()
وقتی فکرم خیلی خسته میشه و نمی تونم روی افکارم متمرکز بشم
و احساس میکنم دارم کلافه میشم اونو برمیدارم و شروع میکنم به ضربه
زدن به دیوار .
نمی دونم چند بار ضربه میزنم . ۲۰۰ بار ۳۰۰ بار یا شاید هم .....![]()
اونقدر غرق افکارم میشم که نه متوجه زمان میشم و نه حتی متوجه اینکه
دستم چقدر درد گرفته .![]()
فکر نکنید دیوونه ام ( هرچند شاید هم باشم ![]()
) ولی اینو میدونم که بعد از این کار
دیگه میدونم چیکار میخام انجام بدم . چی میخام بگم چی میخام بنویسم .
یه برنامه حسابی برای خودم پیدا میکنم .
شما هم می تونی امتحان کنی. ضرری که نداره .
فقط یه توپ میخای که توی دستت جا بشه و یه دیوارخالی از هرنوع قاب عکس
یا تابلو .
البته موارد ایمنی رو هم باید رعایت کرد !!!
مثلا اینکه مطمئن باشی توی اتاق بغلی کسی خواب نباشه یا نخاد درس بخونه!!!
که اونوقت بنده دیگه از تضمین عاقبت کار معذورم!!!![]()
خلاصه!!!
امتحان کن و نظرت رو هم برام بنویس .


خیلی سعی کردم برای این روز چیزی بنویسم .
بیش از یک هفته است کتابها و مطالب مختلف رو می خونم شاید
بتونم برای این روز چیزی توی وبلاگم بنویسم ولی ...
زمان گذشت و من نتونستم حتی یک جمله به مناسبت امروز اینجا بیارم
چون کسی رو که هنوز نشناختی نمی تونی چیزی ازش بگی؛
همه ادمها از ازل تا به امروز ، در هر کیش و آئین ، انتظار تو را میکشند .
هر کس در آئین خود تو را به نامی می خواند ؛ اما؛
همه در یک نام مشترکند : " امید "
"میلاد امید بشریت مبارک "![]()




دلم گرفته است ؛
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند ؛
چراغ های رابطه تاریکند ؛
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار ...
پرنده مردنی ست .

نمی دونم چقدر تحمل دارم ولی خیلی دارم سعی میکنم که
ناامید نشم . خیلی دارم به خودم فشار می یارم که به روی خودم نیارم .
ولی ...
حس میکنم دارم می شکنم .![]()
نمی دونم تا کی باید به این درهای بسته برخورد کنم !!
گاهی بی خیال همه چیز میشم سرم رو فرو میبرم توی لاک خودم ؛
و ترجیح میدم هیچ دری رو نبینم تا وسوسه بشم و اونو بزنم!!
مدتی که میگذره از خودم و بی خیالیم خسته میشم . نه من اهل سکون
و سکوت نیستم ؛ باید برم . بازهم باید یه در دیگه ای بزنم ؛ حساب شده تر و
اینبار با تجربه بیشتر ؛ ولی باز هم ....
خدایا میترسم ازت نا امید بشم .![]()
نمی دونم تا ناامیدی چقدر راهه ولی داره توی دلم خالی میشه.
دوستی میگفت ناامیدی از خدا اخر خطه !!
حالا من دارم اخر خط رو میبینم ؛ولی هنوز بهش نرسیدم.
وقتی به آخر خط نگاه میکنم وحشت میکنم یهو عقب تر می یام !!![]()
ولی باز هم نمی دونم چی میشه ؛باز هم یه دربسته، باعث میشه آخر خط رو ببینم !!
دارم از خودم می ترسم!!
از اینکه حواسم نباشه و یهو ببینم رسیدم آخر خط ؛
نمی دونی اونجا چه طوریه شاید هم تجربه اش کرده باشی ؛
همین الان دارم می بینمش!!!
یه جاییه میون زمین و آسمون ؛ معلقی اونجا ؛ هیچ جاذبه ای نیست که
تو رو به سمتی بکشونه تا آرامش پیدا کنی ؛ نه زنده ای نه مرده !!
یه مرده متحرک !!!
خدای من کمکم کن هیچ وقت به اونجا نرسم ؛
هر چند دارم هر روز واضح تر
اونجا رو می بینم ؛
شاید یه کلید بتونه کمکم کنه؛ شاید آخرین کلید همه درها رو باز کنه!!!![]()
استاد در جواب گفت :" به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.
اما به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی !"
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید :" چه اوردی ؟"
وش اگرد با حسرت جواب داد " هیچ ! هرچه جلو میرفتم ، خوشه های
پرپشت تر میدیم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ف تا انتهای گندمزار رفت !"
استاد گفت :" عشق یعنی همین "
شاگرد پرسید:" پس ازدواج چیست ؟"
استاد به سخن آمد که :" به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور .
اما بیاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد ؟ و او ردر جواب گفت :
" به جنگل رفتم و اولین درختی را که دیدم ، انتخاب کردم .
ترسیدم که اگر جلوتر بروم، باز هم دست خالی برگردم ."
استاد باز گفت :" ازدواج هم یعنی همین !!!"
پس بیا با هم ازدواج کنیم
اونوقت بچه مان می تواند از روی
کوهها بجهد ،یک فرسنگ بپرد ، و ما می توانیم اسمش را " قورگورو " بگذاریم.![]()
کانگورو گفت :" عزیزم چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج میکنم.![]()
اما درباره قورگورو ، بهتره اسمش رو بگذاریم " کانباغه " .
هر دو سر اسم قورگورو و کانباغه بحث کردند و بحث کردند .
آخرش قورباغه گفت :" برای من نه قورگورو مهمه نه کانباغه ،
اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم "![]()
کانگورو گفت :" بهتر "![]()
قورباغه دیگر چیزی نگفت .
کانگورو جست زد و رفت ، آنها هیچ وقت با هم ازدواج نکردند، ![]()
بچه ای هم نداشتند که بتواند از روی کوهها بجهد یا یک فرسنگ بپرد .
چه بد ، چه حیف !!! که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند . ![]()