تبليغاتX
آی آدمها ...آدمها !!!

 

دل مشتاق من کی ذوق مکتوب تو دریابد،

که قاصد از تو حرفی گفت و من از خویشتن رفتم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط دنیا 

 

دل مشتاق من کی ذوق مکتوب تو دریابد،

که قاصد از تو حرفی گفت و من از خویشتن رفتم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط دنیا 

با لبخند ماتی که در آیینه می دیدم

پوست سیبی را کندی و پشت سر خود انداختی

تا برگردی

و از طرحی که درافتاده ست ، رقم بخت را بخوانی

اما تو برنگشتی

و منتظر ماندی

تا من که پشت سر تو بودم " چیزی بگویم"

 

 *******

 

حال؛

بی آنکه سیبی در دست مانده باشد

یا پوست سیبی بر زمین

همان انتظار ، به گونه ای باقیست

 

و کسی هم نیست که در پشت سر تو نشسته باشد ... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

ای جان تنها ،

ما تن و تاب  کدام گرما را نداشتیم

که گفتی : " دوری و دوستی "

و پاییز  شد .

 

چه پاییزی

که همه اش برگ ریزی ها و سرد مهری ها را دیدیم

نه ، گل به گلخانه بردن ها

یا انگور و انار فشردن ها را.

حتی، آتش برگ سوزانی پیش از آنکه دست کسی را گرم کند ؛

با دود آبی خود ، چشم مرا تلخ و خیس می کرد .

ما این پاییز را نه توانستیم؛

و چون یکی از ما به خیال افتاد که هوای میانه را به بوید

آن دیگری خواب دید

که رو به خانه دوست :

پنجره ای را باز می گشاید ...

 

 

                                                "مفتون امینی "

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

 

میخام براتون یه داستان بگم شاید یه داستان طنز باشه ولی نتیجه گیری شو میذارم

به عهده خودتون :

 یه روز که توی محل کارم مشغول کار بودم تا سرم رو بلند کردم دیدم یکی از همکلاسی های

 دوران دبیرستان روبرومه . باورم نمی شد که دارم یکی از بچه ها رو توی محل کارم

 می بینم . خیلی ذوق کردم .کمی از من دور بود اولش بهش لبخند زدم دیدم جواب لبخندم رو نداد.

 گفتم حتما منو نشناخته . نزدیکتر که اومد بلند شدم با همون ذوق و شوق گفتم : سلاااااااام .

نمی دونم لبهاشو از هم باز کرد یا نه ولی خدا رو شکر متوجه شدم جواب سلامم رو داد.

تا اومدم بگم "کاری داری بگو. "

روشو برگردوند و رفت سمت میز همکارم و کارش که مربوط به همکارم میشد انجام داد و رفت .

 هاج و واج مونده بودم . نزدیک بود شاخ در بیارم .

گفتم واه این چش بود ؟!!!!  چقدر دنیا زیر و رو شده مثلا من  نباید تحویلش میگرفتم  نه اون!!!!

  ولی چرا اون اینجوری رفتار کرد .

خلاصه اینکه مدتی گذشت و روزی گذرم به اداره مرکزی استان  افتاد توی اتاق معاون

 اداره نشسته بودم که ...

اره خودتون بقیه اش رو حدس می زنید حتما . اون همکلاسیم  اونجا کار میکرد .

تازه منظورشو از این رفتارها و تحویل نگرفتن ها فهمیدم .

اون روز دیگه بهش سلام نکردم .

خب برداشتش با خودتون. میخندین یا عصبانی میشین یا ناراحت .

شما لطفا تحویلم بگیرین و نظر بدین .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

<P align=center><IFRAME style="BORDER: #E1EAF5 2px solid;HEIGHT: 140px" name=Plinknet marginWidth=1 marginHeight=1 src="http://plinknet.mihanblog.com" frameBorder=0 width=420 scrolling=yes height=200></IFRAME></P>

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

در پشت چارچرخه فرسوده ای

 کسی،

چیزی نوشته بود:

""ما گشته ایم نبود ؛ دیگر نگرد ، نیست ""

این آیه ملال در من هزار مرتبه

                     تکرار گشت و گشت

چشمم برای اینهمه سرگشتگی گریست

چون دوست دربرابر خود می نشاندمش

تا درجه بگو مگو           می کشاندمش

در آرزوی آب حیاتی ؟؟

                     در بیکران این ظلمات آیا؟؟....

در آورزی رحم؟؟     عدالت ؟؟

                       دنبال عشق؟؟....

                                          دوست ...؟؟

ما نیز گشتیم

             و آن شیخ با چراغ نیز همی گشت

آیا تو نیز چون او انسانت آرزوست؟؟!!!

گر خسته ای بمان؛

                     و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به " جستجو "

" پویندگی " تمامی معنای زندگی ست

" هرگز نگرد نیست "

                سزاوار مرد نیست .

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

یه تصویر زیبا از طبیعت سرسبز ساری
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

"همانطور که به حرفهای مردم درباره روشهای اسرار آمیز خدا گوش می دهم ، این تصوربه ذهنم می آید که کودکی درشت هیکل در آسمان است که چوبی جادویی در دست دارد و الله بختکی به افرار و هواپیماها و ابرها و یا هرجا که هوس کند ضربه می زند . جای تعجب نیست که بسیاری از ادیان پر از ترس است ."

 

متن بالا قسمتی از کتاب " یادداشتهای معنوی به خودم " نوشته " هیو پراتر " است .میخام ازش استفاده کنم و. چیزی بگم :

 

شنیدی خیلی وقتها ، خیلی از آدمها میگن " من از هیچی نمی ترسم جز از خدا"

همیشه وقتی اینو می شنیدم توی دلم میگفتم از چیي خدا باید ترسید ؟؟!!! مگه خدا ترس داره؟؟!!!

بعد میگفتم حتما داره و من درکش نکردم چون شاید هنوز وجود خدا رو اونطور که دیگران درک کردن و می ترسن درک نکردم .

دیدم من خدا رو جور دیگه ای شناختم و چیزهای دیگه ای در موردش شنیدم .

اون خدایی که ما آدمها اونو مهربونترین می دونیم  و وقتی دلمون میگیره پیش اون درددل می کنیم ووقتی کم می یاریم از اون کمک می خاییم ،آخه مگه ترس داره؟؟!!!!

اگه قراره ازش بترسم پس وقتی از چیز دیگه ای می ترسم  چرا بهش پناه می یارم ؟؟ پس اون ترس از خدا کجا می ره؟؟؟

اصلا مگه اون مهربونتر از پدر و مادر بر ما نیست ؟؟؟!!! پس چطور دلش می یاد اذیتمون کنه یا بهمون غضب کنه.

می دونی جایی یه جمله ای دیدم که  هرچند حالا متن خود جمله یادم نیست ولی جوابمو ازش گرفتم .

جمله از حضرت علی (ع) بود که اینو ازش استنباط کردم که " از گناهانمون باید بترسیم نه از خدا "

حالا فهمیدم  این موضوع هم مثل اکثر موضوعات دیگه توی تمام ادیان تحریف شده و به دست ما رسیده.

درسته؛ خدای من همون خدای مهربون و دوست داشتنیه و مشکل از جای دیگه است .

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

 وقتی تو نیستی

نه هست های ما

 چونان که بایدند

نه باید ها ....

مثل همیشه حرف آخرم 

و اخر حرفم را

با بغض می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره میکنم:

باشد برای روز مبادا !!

اما

در صفحه های تقویم

روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

******

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها....

هر روز بی تو

روز مباداست !! 

                  "قیصر امین پور"


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

اگر می خواهی نگهم داری ، دوست من

از دستم می دهی.

اگر می خواهی همراهیم کنی ، دوست من

تا انسان آزادی باشم

میان ما همبستگی از آن گونه می روید

که زندگی ما هر دو تن را

غرقه در شکوفه می کند .

                                   "ماگوت بیکل"

این شعر رو نوشتم تا مقدمه ای باشه برای این موضوع که میخام بگم :

تفاوت میان عشق و دوست داشتن

ما ادمها توی تمام طول زندگیمون همیشه دنبال اون نیمه گمشده مون می گردیم و گاهی اونقدر این جستجومون طولانی میشه که فکر میکنیم شاید اون نیمه گمشده وجود نداشته باشه ولی غافلیم از اینکه شاید در طول این جستجومون دهها بار با اون برخورد میکنیم ولی بی تفاوت از کنارش رد میشیم .

زیاد مقدمه چینی نکنم ، میخام بگم نیمه گمشده  من یا تو اونی نیست که فکر کنیم وقتی میبینیمش باید قلبمون تند تند بزنه . باید دست و پامونو گم کنیم ، باید دست نیافتنی باشه یا یه رویای محال.

نیمه گمشده ما نباید اون معشوق سنگدل باشه که عشق ما  رو درک نکنه یا اگه درک کنه نتونه بهش جواب بده .

نیمه گمشده ما اونیه که وقتی باهاش حرف می زنیم ارامش داریم . دست و پامونو گم نمی کنیم و راحت حرف می زنیم . نظرمونو میگیم ، حتی مخالفت می کنیم .

اونی که می تونه نیمه گمشده ات باشه اون کسی هست که بهت کمک کنه خودتو پیدا کنی باعث نشه گم بشی ، دور بشی از واقعیتت. یکی دیگه بشی.

این مطلب زیر رو جایی خوندم و وقتی بهش خوب فکر کردم دیدم چقدر دقیق بیان شده .( وتازه منظور منو هم از این حرفهای در هم و برهم خوب می رسونه و منو هم راحت می کنه) مخصوصا اگه ادم یه بار حتی خیلی کم  هر دو رو  حس کرده باشه .

تفاوت بین عشق و دوست داشتن : 

 - در مقابل کسی که عاشقشی قلبت تندتر می زنه.         ولی در مقابل کسی که دوستش داری حس خوشحالی و شادی داری .

 -  در مقابل کسی که عاشقشی ، زمستان همچون بهار است .           ولی در مقابل کسی که دوستش داری

- اگر در چشمان معشوقت نگاه کنی در ان غرق می شوی .       ولی نگاه کردن به چشمان کسی که دوستش داری آسان است .

- در مقابل کسی که عاشقشی می توانی از خودت در مقابل اون بگذری.       ولی در مقابل کسی که دوستش داری می توانی آنچه را که برای توست تصاحب کنی. و اول از همه خودت را.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

 

 


 

 

اسم کتاب: "يکی پيدا می شه تنهاييمو باهاش قسمت کنم؟ "نويسنده: نازيلا ناساری.

 

این متن رو که خوندم مثل کتاب " کی پنیر منو  جابجا کرد؟!! " روم تاثیر گذاشت و باعث شد دوباره برم اون کتاب رو هم بخونم .

************************************

************************* به نام آنکه در سايه سار محبتش زندگی می کنيم .. .. هر کس يه روزی ؛ يه جايی دنيا می اد! اسب آبی کوچولو هم روزی به دنيا اومد.. وسط يه برکه بود!برکهء کوچک و قشنگ ؛ همهء زندگی اسب آبی بود .روز ها می گذشت و اسب آبی بزرگتر می شد! تا اينکه بودنش جا رو واسه همه تنگ کرده بود.. درد سر پشت درد سر .. (جا برای ماهی و قورباغه نداشته بود!) تا اينکه يه روز که از از برکه رفته بود بيرون؛ وقتی برگشت ديد رو تابلو نوشتن: ورود اسب آبی ممنوع! اسب آبی احساس تنهايی بزرگی کرد و اون ديد تو اين دنيا تنهاست و قلبش از اين قصه پر شد . اون ماهی و قورباغه و برکه رو دوست داشت! روز ها و شبها فکر کرد... و سر انجام به راه افتاد.. کمی راه رفت ؛ به يک کرم کوچولو رسيد. ((سلام! من يه اسب آبی تنهام! دتبال يکی می گردم که تنهاييمو باهاش قسمت کنم)).. کرم نگاهی به اسب آبی انداخت. اون وقت گفت: تو اصلا شبيه اسب آبی نيستی؛ تازه رنگت هم آبی نيست..داری گولم ميزنی؟ پس دوست خوبی برای من نيستی ! و هر چی هستی گنده و بد قيافه ای!... کرم رفت و لا به لای برگها گم شد! اسب آبی با خودش گفت: کاش کرم کوچولو قبلا يه اسب آبی ديده بود يا لا اقل از يه اسب آبی شنيده بود. و حالا اونو باور می کرد.. اون يه اسب آبی بود مثل هزار تا اسب آبی ديگه ...و براهش ادامه داد. تا به جغد خواب آلود رسيد. مودبانه سلام کرد و گفت: من يه اسب آبی تنهام؛ که جغد ميون حرفش پريد: مگه نمی بينی من خوابم! اسب آبی گفت: فقط می خواستم بپرسم با من دوست می شی؟ جغد گفت: من روز ها چشمام نمی بينه.. تا شب صبر کن..و اسب آبی تا شب صبر کرد. انتظار شيرينی بود...شب وقتی اولين ستاره در اومد اسب آبی با خوشحالی به جغد گفت: خب! جغد گفت: من گرسنهام!و بايد به شکار برم! باز هم انتظار ... جغد نزديکيهای صبح برگشت اسب آبی هم شب رو چشم براه مونده بود. گفت: سلام!اومدی؟ جغد گفت: آره!‌اما خستم! داره صبح می شه و من بايد بخوابم.اگه می خوای .... و اسب آبی نگذاشت حرف جغد تموم بشه ..(( نه! نمی خوام)) .. و رفت! اون بايد دنبال يکی می گشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقيقت اسب آبی رو ببينه! و دنبال يکی که با خود خواهيهاش فرصت يه آشنايی قشنگ رو از اون نگيره! .. و براهش ادامه داد! تا به مرداب رسيد. مرداب اونو ياد برکه می انداخت.وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود... سلام اسب آبی! اين صدا اونو از خيال بيرون اورد. به طرف صدا برگشت: سلام! تمساح بود! گفت: من به کمک احتياج دارم اسب آبی گفت: من دارم دنبال يکی می گردم که تنهاييمو باهاش قسمت کنم. .. اما همينکه اشک تمساح رو ديد ؛ با لبخند گفت: باشه! کمکت می کنم! تمساح گفت: نزديک مرداب يه کرم شب تاب زندگی می کنه که شب ها نور زيبا يی داره.تو بايد اون نور رو تزش بگيری! چون من می خوام تو شب های اين مرداب بدرخشم! اسب آبی فکر کرد و ديد اين ممکن نيست . شبتاب اگه نتبه ديگه شبتاب نيست! و اينو به تمساح گفت. اما تمساح گفت: خب! تازه می شه يه کرم معمولی!و اين عيبی نداره! يه کرم مثل بقيه کرمها! اسب آبی گفت: خب! آخه تو هم يه تمساح هستی مثل بقيه تمساح ها! چرا فکر می کنی بايد طور ديگه باشی؟ تمساح جواب نداشت! پشت کردو گفت: برو ديگه نمی خوام ببينمت! اسب آبی نمی تونست اين کارو بکنه. اگه هم می تونست بخاطر شبتاب اين کارو نمی کرد.تمساح بايد نی فهنيد هر کی بايد جای خودش باشه! تمساح جای تمساح . شب تاب هم جای شبتاب! تمساح بالاخره يه روزی اينو می فهميد! اسب آبی در حاليکه از مرداب دور می شد خوشحال بود که نخواسته بود تنهايی شو با تمساح نقسيم کنه! و براهش ادامه داد! کمک به ديگران برای اينکه دستشون به خوسته های دست نيافتنی شون برسه خيلی خوبه؛ اما بعضی خواسته ها بهتره تا هميشه دست نيافتنی بمونه! مثل تمساح!.. اون راه های بهتری واسه درخشيدن داره! ... مرغ حواصيل تئ آشيونش نشسته بود که سر و کلهء اسب آبی پيدا شد. اسب آبی سلام کرد. حواصيل سری تکون داد و گفت: تو مال اين طرفها نيستی.بگمونم راهتو گم کردی! اسب آبی گفت: نه!اما دنبال يکی می گردم تا تنهاييمو باهاش قسمت کنم! حواصيل گفت:خب بعد؟ اسب آبی گفت: پيداش نکردم! .. و براش از کرم و جغد و تمساح گفت! مرغ که اندوه اسب آبی رو ديد گفت: پيداش می کنی!تو دنيا هميشه دو تا چشم منتظر توست و يه قلب که جای تو برای هميشه توشه! مطمئن باش همسن الان يکی جای ديگه داره دنبالت می گرده! اینکه هنوز پيداش نکردی و هنوز پيدات نکرده برای اينه که جستجو هنوز تموم نشده و اگه گمون می کنی همه تلاشتو کردی بذار اونم تلاشش رو بکنه! و اگه قرار بر پيدا کردن باشه ؛اون خودش از جايی که تو فکرشم نمی کنی پيداش می شه! چون خدای همه موجودات از آسمونها تو و اونو نی بينه و به هم می رسونه!حالا بخواب ..صبح که چشماتو باز کنی من اينجا نيستم.. پاييز داره از راه می رسه و من بايد برم.اميدوارم اين بار که همديگرو ديديم تو ديگه تنها نباشی. شب به خير! و اسب آب هم چشماشو بست! صبح وقتی از خواب بيدار شد؛ مرغ حواصيل رفته بود. اسب آبی با اين خيال که الان يکی يه جايی داره دنبالش می گرده لبخند زد و براه افتاد! در راهی که می رفت به يک چاه رسيد و از شر بی تفاوتی نگاهی دب داخل چاه انداخت! چيزی رو ديد که باور نکرد! اون ته چاه ۲ تا چشم مهربون و جستجو گر ديد! برای چيزی که ديده بود با خوشحالی دست تکوم داد و گفت: يوهو.. سلام! اسب آبی داخل چاه هم همينو گفت و دست تکون داد! اسب آبی گفت: وای اگه بدونی چفدز دنبالت گشتم! اسب آبی داخل چاه هم همينو گفت . اسب آبی گفت: ميای تنهايی مو باهات قسمت کنم؟ اسب آبی داخل چاه هم همين درخواست رو داشت! اسب آبی در جواب اسب آبی داخل چاه گفت: چرا نيام خوشگلم!حالا برای هميشه ميام و شالاپ پريد تو چاه! و البته اسب آبی داخل چاه هم می خواست همینو بگه!اما ... من دل نوشتن اندوه اسب آبی رو وقتی به ته چاه رسيد؛ ندارم! به همين خاطر يه کمی اينجا سفيده! با تموم شدن روز گريه های اسب آبی هم تموم شد! حالا بگم.نش سر نوشتش همسن بود! داشت غصه های ته دلش رو می شمرد که يکی بهش سلام کرد! اسب آبی با اندوخ گفت: برو!‌می خوام تنها باشم! صدا قبول کرد و گفت باشه!‌اما دلت خواست با يکی حرف بزنی من اين بالام!کمی بعد اسب آبی که دلش از سکوت چاه گرفته بود؛ يه نگاه بالا انداخت. هيچکی نبود. ولی کمی بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش می کرد. اسب آبی به ماه گفت: تو بودی؟ ماه لبخند زد و گفت: آره! تو دلت گرفته؟ اسب آبی گفت: چی بگم برات؟ و برای ماه از همه چيز گفت! ...از کرم خاکی؛ جفد؛ تمساح؛ مرغ حواصيل .. دو تا چشم .. و تنهاييش که بزرگتر شده!اون وقت آه کشيد . ماه بهش گفت: آروم باش و به من گوش بده! ((خئای آسمونها و زمين روزی که خواست موجوداتش رو به دنيا بفرسته ؛ سرگذشت هر کی و رو پيشونيش نوشت و براش گفت تو دنيا چی در انتظارشه! اون وقت دنيا رو نشونش داد و گفت: دنيا اونجاست! حالا هر کس دلش می خواد بره دست هاشو ببره بالا! اونهايی که دست بلند کردن الان تو دنيا هستن! يا دنيا اومدنو اونطور که تو سرنوشتشون اومدهه بود از دنيا رفتن و باقی هنوز نوبت دنيا اومدنشون نرسيده يا تئ راهن و تو که الان ته اين چاهی پيشونی نوشتتو دونستی دست بلند کردی و دنيا اومدی! تنها شدی ؛ رنجيدی؛ و مشکلات زيادی رو تحمل کردی! و الان ته اين چاه هستی . اما آخرش نيست! لابد تو سرنوشت تو چيزی بوده که تو بخاطرش داوطلب دنيا اومدی! اميد داشته باش! و صبر کن .. من شبها به ديدنت ميام. حالا بخواب تا فردا شب که همديگرو می بينيم!)) و اسب آبی با آرامشی که ماه به اون داد بخواب رفت! تمام روز بعدبه انتظار شب و ديدن ماه گذشت! اما شب هر چی پيش رفت سياه تر شد و از ماه خبری نشد. اسب آبی دلش نمی خواست باور کنه اما حقيقت اين بود!ماه نيومده بود. صدا زد: ماه .. ماه ... و از ماه جوابی نيومد. دوباره صدا زد و اين بار يکی دعواش کرد! و گفت:چيه داد و فرياد راه انداختی؟ اسب آبی گفت: ماه بمن گفت امشب می آد بديدنم اما هنوز نيومده! !‌تو اون بالاها نديديش!؟ ابر گفت: چرا! لمل تو امشب نمی تونی ماهو ببينی. اسب آبی گفت: ولی اون خودش گفت مياد. ابر گفت: آره! اما نمی دونست من ميام!اسب آبی عصبانی شد و گفت: کی گفته تو بيای؟ ابر گفت: من به خواست طبيعت اومدم. اسب آبی فرياد زد: پس خواستهء من چی می شه؟ ابر گفت: خواستهء‌ تو چيه؟ اسب آبی گفت: می خوام از چاه بيام بيرون.. می خوام ماه و ببينم و گله کنم و دنبال يکی بگردم که تنها يی مو باهاش قسمت کنم. ابر گفت: خواسته تو با من! اسب آبی گفت: سر به سرم می ذاری؟ ابر گفت: نه اسب آبی حرق ابرو وقتی بتور کرد که ابر باريده بود و اسب آبی بيرون چاه داشت ماه رو نگاه می کرد! اون نمی دونست با چه زبونی بايد از ابر تشکر کنه تازه ديگه ابری نبود چون بارون شده بود و باريده بود . و اسب آبی برای هميشه ته دلش ممنون ابر موند! گله گذاريش از ماه رو هم کذاشت برای بعد شايد اين جوری می خواست ماه تو خجالتش بمونه! اما ته دلش هيچی نبود. توی اين اتفاق خوب اون يه جورايی ماه رو هم سهيم می دونست! اسب آبی حالا يه جايی همين دور و بر هاست! به همه سپرده اگه يکی سراغشو گرفت بهش بگن اون اينجاست! اون نشسته و بالای سرش روی تابلو نوشته: من يه اسب آبی تنها هستم! دنلاب يکی می گردم تا تنهايی مو باهاش قسمت کنم! اون در ادامهء جستجوش اينجا نشسته و با اين فکر که يکی الان داره دنبالش می گرده لبخند می زنه! و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از يه جايی که فکرشم نمی کنه پيدا می شه! و تازگی ها به بزرگی قبل تنها نيست! ماه مياد و هر شب به تنهاييش سر می زنه!........ تموم شد!

***************************************************

تا یه کم از دلم از دنیا میگیره و دلتنگ میشم یادم می یاد خودم دستمو بالا بردم و باید منتظر باشم ببینم برای چی؟؟!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

 

برای  پدرم   که تا همیشه یادم از عشق او لبریز است.

 

دلم از عشق هم، سهم کمی داشت

برایم با تو بودن ، عالمی داشت !

نگاه مست و خاموش تو ، گویا

همیشه حرفهای مبهمی داشت !

به امید چه کس کردی رهایم ؟!!

دلم جز یادت ای گل، همدمی داشت ؟!!

به دستان نوازش بخش و گرمت

دل من احتیاج مبرمی داشت !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

تفالی به دیوان حضرت حافظ

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم دادند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود وچه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در انجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

هاتف ان روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا ، صبرو ثباتم دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دنیا  |